شنبه سی و یکم شهریور 1386
اين منم در مدرسه!
با گچهاي رنگين دلم را رنگين ميكنم
با كفشهاي مدرسه آينــــده را ميسازم
با صداي زيپ كيفم آهنگ شادي مينوازم
با تخته پاككن كلاس عينكم را پاك ميكـنم
با جوهــر قلـــمم نمــرهاي طلايي ميســــازم
با خندهي معلم زندگي را از چشــمان او ميآموزم
با زنگ تفريح به كوتاهي يك ساعت شيرين پي ميبرم
با تقتق مدادفشاريم پشههاي كلاس را ســـاكت ميكنم
با كفشهاي مدرسه آينــــده را ميسازم
با صداي زيپ كيفم آهنگ شادي مينوازم
با تخته پاككن كلاس عينكم را پاك ميكـنم
با جوهــر قلـــمم نمــرهاي طلايي ميســــازم
با خندهي معلم زندگي را از چشــمان او ميآموزم
با زنگ تفريح به كوتاهي يك ساعت شيرين پي ميبرم
با تقتق مدادفشاريم پشههاي كلاس را ســـاكت ميكنم
از قلم درس خون | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم شهریور 1386
رسم پيشوازي نور
روز قسمت بود .
خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت : چیزی از من بخواهید هرچه باشد شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خداوند بخشنده است .
هرکه آمد چیزی خواست .
یکی بالی برای پریدن .
دیگری پایی برای دویدن .
یکی جثه ای بزرگ خواست .
و آن یکی چشمانی تیز .
یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .
نه چشمانی تیز و نه جثهای بزرگ،نه بالی برای پریدن و نه پایی برای دویدن،نه آسمانی و نه دريايي...
تنها کمی از خود « تنها کمی از خودت به من بده »
و خدا کمی نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آنکه نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد .
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت:
«کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست»
بياييد كرم شبتابي شويم تا در اين شبهاي نور در جمع ميهمانانش بدرخشيم و به خاطر داريم كه از او جز او نخواهيم...
[با تشكر از سرور ارجمندم آقاي محمد تاجيك كه با اقتباس از گوشهي قلم وي است]
از قلم درس خون | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
خوندني...(ويرايش شده)
كاش ميشد ستاره ها آنقدر ساده و بي ريا باشند كه بي كنايه به آنان لبخند بزنيم
كاش ميشد دلها آنقدر پاك و صــــاف باشند تا بيطمع به آنان محـــبت كنيم
كاش ميشد دوستان آنقدر شاد باشند كه راحت از خوشي هايمان براشان بگوييم
كاش ميشد كتابها آنقدر معلومات داشتند تا از آنان سيـــراب شويم
كاش ميشد كفشها آنقدر پر توان باشند كه بتوان دنيا را با آنان پيمود
كاش ميشد....
كاش ميشد دلها آنقدر پاك و صــــاف باشند تا بيطمع به آنان محـــبت كنيم
كاش ميشد دوستان آنقدر شاد باشند كه راحت از خوشي هايمان براشان بگوييم
كاش ميشد كتابها آنقدر معلومات داشتند تا از آنان سيـــراب شويم
كاش ميشد كفشها آنقدر پر توان باشند كه بتوان دنيا را با آنان پيمود
كاش ميشد....
*ممنون از زحمات دوست خوبم ندا جان
* و به خاطر دوست خوبم م.ب
*تقديم به همهي پاكدلان اين ديوانسرا
* و به خاطر دوست خوبم م.ب
*تقديم به همهي پاكدلان اين ديوانسرا
از قلم درس خون | | لینک به این مطلب

